حكيم ابوالقاسم فردوسى
617
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
روى از او برتافت به خلوت رفت تاج از سر برگرفت سر سوى آسمان كرد به يزدان ناليد ، و به زارى گفت : اى پروردگار دادگر ، اگر بر اين دشمن بدمنشِ خويشكام فزونى يافتم ياره و طوق و گوشوار زرين ِ گوهر آگين ، و جامهء زرنگارم را نذر آتشكده مىكنم و ده هزار درم به درويشان مىدهم . چون جنگ درگرفت و دو سپاه در هم آويختند لشكريان خسرو همه روى از او برگاشتند . خسرو چون خويش را بىهواخواه ديد دانست كه جاى درنگ نيست . گريخت و خود را به پل نهروان رساند و چون بهرام را همچنان شتابان در پى خود ديد به تير اسبِ او را بخست . آن گاه فرمود پل نهروان را ويران كردند . سپس سراسيمه راه تيسفون در پيش گرفت . چون به آن جا رسيد دروازههاى شهر را با آهن بست . آن گاه نزد پدرش رفت . بر او نماز برد و گفت : چندان كه بهرام را به آشتى جويى خواندم پندم در او در نگرفت و دم از جنگ مىزد . ناچار و بناكام ميان سپاهيان من و او جنگى مهيب درگرفت . بيشتر سپاهيانم به او پيوستند و با من جز اندكى نماند . ناچار گريختم . اگر پسندى از تازيان يارى بجويم . هرمزد گفت : اين مكن كه تازيان را گوهر و مردانگى نيست و به اميد گرفتن دينارى ترا به دست دشمن مىسپارند . تازان به مرز روم برو ، و از قيصر مدد بخواه . خسرو اين انديشه را پسنديد ، و با بندوى و گردوى و گستهم و دستهاى از سپاهيان تازيان رو به راه نهاد . چون لختى راه پيمودند خسرو ديد كه بندوى و گستهم نرم نرم و آهسته مىراندند . خروشيد و گفت : نمىبينيد كه زمان تنگ و دشمن نزديك است ؟ بندوى جواب داد : از بهرام نگران مباش كه به گرد ما نمىرسد . بيم ما از آن است كه چون چوبينه به ايوان شاه درآيد سر به فرمان او نهد و دستورِ او شود آن گاه از زبان شهريار نامهاى به قيصر نويسد كه خسرو از فرمان